خواب های نیمروز
!اگر نوشتن,زندانی کردنِ لحظه ای ست که دارد می گذرد,من این لحظه ی تو را نمی نویسم,بگذار بگذرد
قسم به قداست اش
که یک بار هم اتفاق نیفتاد , سراغ ِ طراوتِ دست هایِ زنانِ دیگر را , از دستانِ پُر از داستانِ او بگیرم
برایِ منی که در پنج سالگی پدر را از دست داده ام, زُمختی ِ آن دو دستِ پینه بسته تنها یک چیز را می فهمانَد :
" مادر" یعنی همان " پدر "
" پدر " یعنی همان " مادر"
و او این دو نقش را , چه زیبا در زندگی ِ من اجرا می کند.
--------------------------------------------------------------
تمامِ پریشانی ام رنگ می بازد
هر بار که پیشانی ام را , بر سجاده ی گسترده تا بینهایتِ دستانت می گذارم و تو , از گلدسته های صورتِ پر از طهارتِ خویش , اذانِ آسمانی ات را سر می دهی
تا من در این صلاةِ همیشگی , محض ِ تسلایِ دلِ دردمندم
خدا را
به گفتگو بنشینم ...
---
علیرضا باقی
از نام نویسی ِ داوطلبانه
تا برگه هایِ مرخصی
از وصیت نامه تا نامه های عاشقانه
از خطوط کج و معوج
بر سینه ی سپیدِ کاغذ
تا طرح های عملیاتی!
هیچ کدام
لذت بخش تر از پلانِ آخر ِ زندگی اش نبود
خودکار بیچاره !
با اینکه می دانست روانه ی سطلِ آشغال خواهد شد
جام ِ شوکران را سر کشید
آخرین ِ رمق از جوهر ِ جانش را
پایِ امضاء داد و ...
رفت
قطعنامه ی پانصد و نود و هشت
جنگ تمام شد
زودتر از قطع شدنِ صدای شلیکِ مُکَرر ِ گلوله ها !
تانک ها عقب نشینی کردند
جت های جنگی
همچون پرنده ای که از میان برف
دانه ای پیدا کرده باشد
سرخوشانه به آشیانه هاشان برگشتند
و بارانِ به موقع
رنگِ سُرخ ِ جوی ها را تغییر داد
باید,
هر چه زودتر
جنازه ی هم قطارانم را
همچون غرامتِ جنگی
بر دوش گرفته و تا پشت خاکریز بیاورم
مثل ِ جنازه یِ تمام ِ اسب ها
که نه گلوله فهمید چرا می کُشد
نه آنها پی بُردند ,
چرا , کُشته می شوند؟
باید دفن شان کنم
قبل از اینکه کسی جنگ را فراموش کند
حتی اگر تکه ای از استخوان شان
برایِ داغ گذاشتن بر دلِ مادری چشم به راه
کافی باشد...
.
.
.
باید دفن شان کنم
حتی اگر سالهای سال طول بکشد
---
علیرضا باقی
بهار؛
دوام حضور توست
وقتی که پائیز و زمستان
از شرم گلبوته های پر از شکوفه ات
پای از باغچه ی دلم می کشند
تا ، تو به بار بنشینی...!
---
علیرضا باقی
چند شعر کوتاه از مرا در سایت تخصصی شعر ایران و جهان ( آنات ) از طریق لینک زیر بخوانید :
آدرس
http://www.aanaat.com/user/?25464
گیرم که باران بارید و
زمین ِ خُشک , تَر شد
جز بُته هایِ پلشت خار ؛
چه خواهد روئید
در این کویر ِ گیج از هُجوم ِ به یکباره ی بهار و پائیز و زمستان ...!؟
---
پی نوشت :
پی بردن به حقیقتِ یک دروغ،مثل تیری ست که به صورت کاملأ اتفاقی از زاویه ای بسته به سینه ات شلیک می شود و تو هرگز فرصت پیدا نمی کنی برای دانستن اینکه ماشه را دوست کشیده است یا دشمن !
چند شعر کوتاه از من :
----
شعر می نویسم
یعنی که هنوز هم،واژه های ساده
باور نکرده اند،
مرده ای...!
----
از خواب دیشب
تنها دست هایِ تو یادم مانده است
وقتی که مدام
چراغ را بر می افروخت
تا بنشینمُ شعر بخوانم
اما باد !
چه بیرحمانه خاموش می کرد
رابطه ی روشن مان را ...!
----
حالا که در پس ِ هر واژه ,
هر شعر
دریا دریا , اشک هایِ دلِ بی قرار ِ من جاری ست
بیا و جمله ای بنویس
بر ختم ِ این کتابِ خیس
حیفِ آن همه واژه نیست
که پشتِ پلک های ات
تنها,
خوابِ دریا را ببیند؟
علیرضا باقی![]()
نه , من باور نمی کنم
بیشتر به وصل شباهت دارد تا جدائی , " جدائی نادر از سیمین " نقطه ی اتصالی شد برایِ ما , با جهانی که مدتها بود که خود خواسته یا ناخواسته از آن دور افتاده بودیم
یاد سخنرانی کوتاه اما پر از محتوایِ اصغر فرهادی ِ نجیب که می افتم به ایرانی بودنم می بالم که ایرانی بودن یعنی این که هنوز هم می شود در این جهانی که قرار است محصور شدگانش ما باشیم پیام از صلح داد و آزادی و آزاده گی , نه زنده گی که زندگی کرد ...
گم کرده هویت خویش را
شاخه ی شکسته ی درختی
که اینچنین
تیپا می زنید هر دم
کاش لااقل می دانستم
که دست آخر
هیمه ی اجاقِ سردِ خانه ی کدام یک از شما خواهد شد،
جانم!؟
---
قطار عمر
با سرعتی هر چه تمام تر می گذرد
اما دریغ،
که ما هنوز هم
در ایستگاهِ تاریکِ زندگی
پی ِ سوزنبانی می گردیم
که در کاهدانِ آرزوهایمان گم شده است...
علیرضا باقی
پی نوشت :
وبلاگم در پرشین بلاگ به روز شد :
نقدی بر زندگی
معشوق ِ دیوانه ی ِ من !
که در خواب نیز
دست از دگمه هایِ پیراهنم بر نمی داشتی
و هی مجادله می کردی با باد
تا زندانی اش کنی
که چرا خواسته تا در زیر پیراهن ِ من
بر پوستم دست بکشد
حالا مدتهاست
با هر نسیمی که از راه می رسد
همخوابگی می کنم !
معشوق ِ من
معشوق ِ دیوانه ی ِ من !
که چهره ی عبوس ات
احتمال بروز لبخند را
بر لب هایِ من به صفر رسانده است
بگذار برای آخرین بار
دندان هایِ سپیدت را ببینم
حتی اگر
برایِ جویدنِ خرخره ام
براق شان کرده باشی !
معشوق ِ من
معشوق ِ دیوانه ی من!
آه
چگونه می توانی اینقدر تحمل کنی
دوری ام را
من که آنقدر نزدیکترین ات بودم !
---
علیرضا باقی
به هیج جایِ شهر لعنتی نرسیدم
و هر بار
پای برهنه و خسته
راهِ رفته را
بیخودتر از همیشه باز گشتم
به خیالِ اینکه این بار نیز
شاید
مسیر را آنکه اشتباه رفت
من بوده ام
دور زدم
تمام ِ میدان هایِ این شهر را
هزار بار دور زدم
بی آنکه با خودم فکر کرده باشم
که میدان هایِ بیهوده را
شاید
برایِ گیج شدنِ من ساخته اند
کاش می توانستم باور داشته باشم
که دیگران نیز ,شاید
در اینکه من هیچ وقت به هیچ جا نرسیدم
نقش داشته اند ...
---
برف ببارد
یا باران
بهار باشد
یا زمستان
چه تفاوتی دارد
وقتی که از روزگار درخت بودن
تنها ،
ردِ خاطره ای کمرنگ به جای مانده است
در حافظه ی نیمکت_ چوبی...!
علیرضا باقی
که میآیند ،
تا شمعی بیافروزند
و فاتحه ای بخوانند و باز بروند تا پنجشنبه ای دیگر... تعجب نکن !پس از رفتنت
تمام آرزوهائی که متبرک به نام تو بود را
با دست خویش
در گورستان دلم به خاک سپردم
علیرضا باقی
پرواز را
آزمودنی بی دغدغه
جز به آغوشت میسر نمی شود
که آسمانی ست بی سقف و
آبی ِ مکرر
بیا و دریغم مکن
که در رخوتِ زیستنی بدینسان تاریک
بی گرمی دست های تو
محال است پیله را شکافتن و پروانه شدن
پـــــــــــــــــــــــــــرواز کردن....!
---
پی نوشت :
تو آغوش بُگشای...
این جهان
تنگ تر از آن است
که تمامِ حجم اندوهم را
در خود جای دهد...!
علیرضا باقی
در این دریایِ توهم
که قایق ِ کاغذی مان
پنجه در پنجه ی امواج در انداخته است,
و ما صبح تا به شب و
شب تا به صبح
در هراس از مرگی زودهنگام
بی هیچ مقصد معینی
پارو می زنیم و
بارها از خود می پرسیم
که تا کجا یاری مان می کنند این دست ها
برایِ غرق نشدن...!؟
-------
- انگار که بهار آمده است...
بهار !!؟
- آری , بهار !!بیا و خود به چشم خویش ببین
که چه غوغائی ست,
در آن دور دستی که مردم
از دوردست ها , به تماشای درخت آمده اند
تا پای پنجره می روم
پنجره را می بندم
پرده را می کشم
و به رختِ پر از رخوتِ خواب خویش باز می گردم
و با خود می گویم :
در این سیاه زمستانِ سرزمین ِ من
تنها
درخت " دار " است
که هر روز جوانه می دهد...
------
پی نوشت:
تا پای درخت
راهی نمانده است
همتی کن و زودتر بیا
مبادا
که مرگ را
چشم انتظار بگذاری ...
.
.
.
شعر فوق و این شعر تقدیم به سعیدِ ملک پور عزیز که این روزها پائیز زندگی اش انگار که بهار ِ درخت ِ دار را رقم خواهم زد ...
علیرضا باقی
"هـــــــــــــــــــــــــــــــای "
و مرغی رهیده از قفس
برون می جهد از حنجره ام
می خورد به میله های سرد و سفت و سفید
با بالِ شکسته و زخم خورده
راه رفته را باز می گردد
و زمزمه میکند:
که
هــــــــــــای
هــــــــای
هــــای
های
ای بی خبر از حالِ خود
مدت هاست
که دهانت را دوخته اند ...
علیرضا باقی
*
زندگی لذت بردن از مرگی روزمره است
خوابِ آرام زمین را بر آشفت
و رویاها
پای خود را
از خوابِ تمام ِ شاعرانِ این حوالی
برکشیدند و
آرام آرام رفتند
در شبی که خدا
تمام ِ سعی خود را به کار گرفت
تا
حادثه ی مرگِ تو را
طبیعی ترین اتفاق ِ زندگی
جلوه دهد ...
علیرضا باقی
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به بالاترین بفرستید:
به از زیستن
بر سر زانویِ خم شده ی خویش می پنداشتیم
ببین چگونه
اسیر مسلکِ کثیف ِ جهالتی شدیم
که در مسلخ ِ خویش
بر تن ِ تبدار طبیعتِ آرام مان
خنج می کشد
زخم می زند
خون می ریزد
و با لبخندی کریه
در زیر ِ گوشِ سکوتِ پر از نجابت مان
سرودِ سردِ پیروزی اش را
سر می دهد ...
...
هنگامه ی جنگ است
میان حقیقت و دروغ
عدو
صف کشیده روبرو
به تیغ ِ جهل
می درد
سینه ی ستُبر ِ اصالتمان را
قلم غلاف مکن
که نوشتن
تنها سلاح ِ ماست
در برابر ِ دشمن ِ مشترک ..
علیرضا باقی
نه آه و نه نگاه
تو گوئی
آب در هاون کوفتن است , آنگاه
که در میانه ی میدانِ این همه کابوس واره هایِ زندگی
رویایِ شعر شدنِ واژه هائی را
در سر داشته باشی
که نه خیل ِ غم را
توان گفتن دارند
و
نه ،زخم ِ آماسیده را
میل به سُفتَن !!
این سنگ زخم ِ به استخوان رسیده را
مرهمی باید , چونان مرگ
اما ،
فرصتی اگر هست تا به بهبودی
یک پیکِ عرق باید
تا خاموش کند این آتش ِ گُر گرفته را
یک پیک
عرق ِ سگی لطفا"
یک پیک عرق سگی...
..................................
ما , فاتحانِ بی اصالتِ تاریخیم
ره پویانِ بی راهه هائی
که خود به دستِ خویش ساخته ایم
و خود در آن گم گشته ایم
ما,فرزندانِ خلفِ قابیل
که به خون خویش نیز
دست شان آلوده است
جهان را
بیم باید از ما فطرت گم کردگانِ بی نشانه ای از آدمی داشتن
که ویرانی را
ماهرتریم
از آباد کردن
*
حالا
مدتهاست کلون در را انداخته ایم
و
در ویران خانه ی خویش
معجزه را به انتظار نشسته ایم
تا شاید
کسی
دستمان بگیرد
و
راه را از چاه نشان مان دهد ...
چه خیالِ عبثی!!
.............................................
از من چرا ؟
بروید از خیابان بپرسید
تا اعتراف کند
که کدام ِ عابر هرزه اش
در ازدحام ِ هزار چشم و هزار چشمه !!
مرا
که او , هزار چشم و هزار چشمه ام بود
جائی دورتر از خود
در همین نزدیکی
جا گذاشت
و اکنون , که دیری ست از آن دورتر ها برگشته
وجب به وجبِ از خیابان را
تفتیش می کند
تا شاید
سرنخی
برای اثباتِ فاحشگی ام
پیدا کند
در محکمه ی وجدانِ خویش !!!
علیرضا باقی
مطلب را به بالاترین بفرستید:
راه نشانم دهد
در این بیغوله ای که تا چشم کار می کند
تاریکی ست پس ِ تاریکی
سر از زمین برداشته
اما !
امان از دستِ بادهایِ هرزه ی وحشی
که نور در زهدانِ چراغ
سلاخی کردند
و
اینک
هر بُته ی خشکیده ای را
شبحی ترسناک می پندارم
گوئی قصد جانم
کرده باشد...
*علیرضا باقی
بیست و هفتمین روز از مهر نود
پستان ِ مادر را
اما
خیالی عَبَث
که به هر بار مکیدنی سهمگین هیچی که بر دهانش جاری می شود
چون سیل
سهمگین ِ پوچی که
دودمان ِ آرزویش را
می دهد بر باد
تشنگی را
می برد از یاد
معده ی پر ز هیچش
به هر بار ضربه ی نبضش
صدا در می دهد چون طبل
که آی من تشنه ام
که آی من گشنه ام
به ناچار
زبان می کِشِد بر پوستِ چروکیده ی مادر
که شاید
به چرک آبه ای شکم سیر کند
برایِ دوام ِ زیستنی شاید
صد بار زشت تر از مرگ ....
*پی نوشت :
تلخی ِ نوشته را بر من ببخشید که جز به واقعیت و راستی قلمم نمی چرخد.
امّا زنجیر !!!
...
توّهـــــــــــــــم هوشیار بودن برمان داشت که می شود در این شب هایِ پر از رخوتِ بی نشانی از طلوع ِ صبح ساعتهائی را به سکوت , خیره به مهتاب نشست ... امّا خواب !!!
...
توّهــــــــــــــــم ِ تبسمی ناخودآگاه برمان داشت که می شود حتی , به پیراهن ِ اندکی بالاتر رفته ی جسدی آویخته از چوبه ی دار که نافش کمی پیداست هم ساعت هائی بسیار خندید و سرخوش بود ...
امّا گریه !!!
...
هیچ جایِ نگرانی نیست , فقط اندکی متّوهم هستیم , همین !!!
مرا
تا مرز ِ سکته می برد
ترسی مدام از حجمی سیاه
که هر شب
رَج به رَج تار می بافد
تار می بافد
تار می بافد
بی حتی یکبار
نفسی تازه کردن
تار می بافد
در دوردستی بی آب و علف
به دور ِ جسدی غرق در خون
که شاید
من نیستم !!!!
سقوطم از ارتفاع
بارها
در میانِ کابوسهای بی انقطاع
تکرار می شود
پای می کوبم
ضجه می زنم
اشک می ریزم
و
به یکباره چون سرب
شلیک می شوم به بیداری
انگار که آبِ تمام ِ اقیانوس ها
در جغرافیایِ پیشانی ام جمع شده باشند
تب می کنم
می لرزم
ناخُن میجَوَم
راه میروم
حرف میزنم
سیگار میکشم
و بعد
پلک هائی سنگین
بی تابِ خواب
و تکرار
تکرار
تکرار...
*علیرضا باقی
سومین روز از مهر نود
به یقین
گلویِ سکوتی را
به جرم ِ فریادی خاموش
تیر باران می کنند
.
.
.
صدایِ طناب می آید ...
حتم دارم
سری بیگناه
به بالای دار رفته است
در این سپیده دم ِ
پر از تاریکی
.
.
.
صدایِ ضجه می آید ...
خوب می دانم
دوباره
سقف کومه ای
آوار شد
.
.
.
صدایِ تبر می آید ...
نکند که باز
سروی را
به جرم ِ قد برافراشته اش
گردن می زنند ؟
کوتوله هایِ سرزمین ِ من !!!
*علیرضا باقی
سومین روز از مهر نود
به وقتِ قبل از بر آمدن ِ آفتاب
مبادا
دیرمان شود
تخمه و چیپس و سیگار یادتان نرود !!!
مقصد ؟
بزرگترین میدان شهر
هدف ؟
تماشایِ یک جدال
میانِ چوبه ی دار و طناب و جان یک انسان..
هر چند ...
آن که می بازد از این آغاز پیداست
یک , نفس
یک , عُمــــر
یک , جان
یک , انسان!!!
کفشهایِ خورشید
خوابِ رفتن را دیدند
افسانه ی نور هم در من
پایان گرفت و حالا ...
مدتهاست
که دیگر هر شب
از پستان ِ مهتاب
شیر ِ تردید می مکد چشمانم !!!
بیچاره نمی داند
وقت خواب است
که به بیداری نشسته
یا
وقت بیداری ست
که چنین به خواب رفته است..
......
من به خواب رفته ام
دستی از آستین ام بیرون می آید
و آرام آرام
روی ملحفه می لغزد تا چراغ خواب
کلیدش را می زند
کاغذ و خودکار را از کشو بر می دارد
و شروع می کند به نوشتن
من هنوز خوابم
که بارها
دوستت دارم را
زیرکانه!!
میانِ جمله ها تعبیه می کند
کاغذ را رویِ میز می گذارد
کلید چراغ را میزند و
به آستین ام بر می گردد ...
......
چه لذتی می برد
قلم
وقتی , جوهر ِ شهوت اش را واژه واژه
به زهدانِ شرمآب گونِ داغ...
می ریزد
تا طفلی به نام ِ شعر را
آبستن شود
کاغذ!!!




