مـــــــــــــــــــــــــــادر...


قسم به قداست اش
که یک بار هم اتفاق نیفتاد , سراغ ِ طراوتِ دست هایِ زنانِ دیگر را , از دستانِ پُر از داستانِ او بگیرم
برایِ منی که در پنج سالگی پدر را از دست داده ام, زُمختی ِ آن دو دستِ پینه بسته تنها یک چیز را می فهمانَد :

" مادر" یعنی همان " پدر "

" پدر " یعنی همان " مادر"

و او این دو نقش را , چه زیبا در زندگی ِ من اجرا می کند.

--------------------------------------------------------------

تمامِ پریشانی ام رنگ می بازد
هر بار که پیشانی ام را , بر سجاده ی گسترده تا بینهایتِ دستانت می گذارم و تو , از گلدسته های صورتِ پر از طهارتِ خویش , اذانِ آسمانی ات را سر می دهی
تا من در این صلاةِ همیشگی , محض ِ تسلایِ دلِ دردمندم
خدا را
به گفتگو بنشینم ...


---
علیرضا باقی

تکه ای اُستخوان...


از نام نویسی ِ داوطلبانه
تا برگه هایِ مرخصی
از وصیت نامه تا نامه های عاشقانه
از خطوط کج و معوج
بر سینه ی سپیدِ کاغذ
تا طرح های عملیاتی!
هیچ کدام
لذت بخش تر از پلانِ آخر ِ زندگی اش نبود
خودکار بیچاره !
با اینکه می دانست روانه ی سطلِ آشغال خواهد شد
جام ِ شوکران را سر کشید
آخرین ِ رمق از جوهر ِ جانش را
پایِ امضاء داد و ...
رفت

قطعنامه ی پانصد و نود و هشت

جنگ تمام شد
زودتر از قطع شدنِ صدای شلیکِ مُکَرر ِ گلوله ها !

تانک ها عقب نشینی کردند
جت های جنگی
همچون پرنده ای که از میان برف
دانه ای پیدا کرده باشد
سرخوشانه به آشیانه هاشان برگشتند
و بارانِ به موقع
رنگِ سُرخ ِ جوی ها را تغییر داد

باید,
هر چه زودتر
جنازه ی هم قطارانم را
همچون غرامتِ جنگی
بر دوش گرفته و تا پشت خاکریز بیاورم

مثل ِ جنازه یِ تمام ِ اسب ها
که نه گلوله فهمید چرا می کُشد
نه آنها پی بُردند ,
چرا , کُشته می شوند؟

باید دفن شان کنم
قبل از اینکه کسی جنگ را فراموش کند
حتی اگر تکه ای از استخوان شان
برایِ داغ گذاشتن بر دلِ مادری چشم به راه
کافی باشد...
.
.
.
باید دفن شان کنم
حتی اگر سالهای سال طول بکشد

 

---
علیرضا باقی