مـــــــــــــــــــــــــــادر...
قسم به قداست اش
که یک بار هم اتفاق نیفتاد , سراغ ِ طراوتِ دست هایِ زنانِ دیگر را , از دستانِ پُر از داستانِ او بگیرم
برایِ منی که در پنج سالگی پدر را از دست داده ام, زُمختی ِ آن دو دستِ پینه بسته تنها یک چیز را می فهمانَد :
" مادر" یعنی همان " پدر "
" پدر " یعنی همان " مادر"
و او این دو نقش را , چه زیبا در زندگی ِ من اجرا می کند.
--------------------------------------------------------------
تمامِ پریشانی ام رنگ می بازد
هر بار که پیشانی ام را , بر سجاده ی گسترده تا بینهایتِ دستانت می گذارم و تو , از گلدسته های صورتِ پر از طهارتِ خویش , اذانِ آسمانی ات را سر می دهی
تا من در این صلاةِ همیشگی , محض ِ تسلایِ دلِ دردمندم
خدا را
به گفتگو بنشینم ...
---
علیرضا باقی

از خیل اسیران کهن نیستم...اما