نور را در پستویِ خانه ات نیز سلاخی می کنند

شب چراغی افروخته بودم
راه نشانم دهد
در این بیغوله ای که تا چشم کار می کند
تاریکی ست پس ِ تاریکی
سر از زمین برداشته
اما !
امان از دستِ بادهایِ هرزه ی وحشی
که نور در زهدانِ چراغ
سلاخی کردند
و
اینک
هر بُته ی خشکیده ای را
شبحی ترسناک می پندارم
گوئی قصد جانم
کرده باشد...


*علیرضا باقی
بیست و هفتمین روز از مهر نود

ز پوچ می طلبد هیچ را , انسان !!!

به تردید می مَکَد
پستان ِ مادر را
اما
خیالی عَبَث
که به هر بار مکیدنی سهمگین هیچی که بر دهانش جاری می شود
چون سیل
سهمگین ِ پوچی که
دودمان ِ آرزویش را
می دهد بر باد
تشنگی را
می برد از یاد
معده ی پر ز هیچش
به هر بار ضربه ی نبضش
صدا در می دهد چون طبل
که آی من تشنه ام
که آی من گشنه ام
به ناچار
زبان می کِشِد بر پوستِ چروکیده ی مادر
که شاید
به چرک آبه ای شکم سیر کند
برایِ دوام ِ زیستنی شاید
صد بار زشت تر از مرگ ....




*پی نوشت :

تلخی ِ نوشته را بر من ببخشید که جز به واقعیت و راستی قلمم نمی چرخد
.

توهّـــــــــم

توّهــــــــــــــــم گریز برمان داشت که می شود گریخت از این دایره ی مکرر ِ روزهایِ پر از کسالتِ تکراریِ گریز ناپذیر ...
امّا زنجیر !!!
...

توّهـــــــــــــــم هوشیار بودن برمان داشت که می شود در این شب هایِ پر از رخوتِ بی نشانی از طلوع ِ صبح ساعتهائی را به سکوت , خیره به مهتاب نشست ... امّا خواب !!!
...

توّهــــــــــــــــم ِ تبسمی ناخودآگاه برمان داشت که می شود حتی , به پیراهن ِ اندکی بالاتر رفته ی جسدی آویخته از چوبه ی دار که نافش کمی پیداست هم ساعت هائی بسیار خندید و سرخوش بود ...
امّا گریه !!!
...

هیچ جایِ نگرانی نیست , فقط اندکی متّوهم هستیم , همین !!!

 

کابوس ِ مدام ...

ترسی مدام
مرا
تا مرز ِ سکته می برد

ترسی مدام از حجمی سیاه
که هر شب

رَج به رَج تار می بافد
تار می بافد
تار می بافد
بی حتی یکبار
نفسی تازه کردن
تار می بافد
در دوردستی بی آب و علف
به دور ِ جسدی غرق در خون
که شاید
من نیستم !!!!

سقوطم از ارتفاع
بارها
در میانِ کابوسهای بی انقطاع
تکرار می شود

پای می کوبم
ضجه می زنم
اشک می ریزم
و
به یکباره چون سرب
شلیک می شوم به بیداری
انگار که آبِ تمام ِ اقیانوس ها
در جغرافیایِ پیشانی ام جمع شده باشند

تب می کنم
می لرزم
ناخُن میجَوَم
راه میروم
حرف میزنم
سیگار میکشم
و بعد
پلک هائی سنگین
بی تابِ خواب

و تکرار

تکرار

تکرار...


*علیرضا باقی
سومین روز از مهر نود

 

صدا می آید...

صدایِ شلیک می آید ...
به یقین
گلویِ سکوتی را
به جرم ِ فریادی خاموش
تیر باران می کنند
.
.
.
صدایِ طناب می آید ...
حتم دارم
سری بیگناه
به بالای دار رفته است
در این سپیده دم ِ
پر از تاریکی
.
.
.
صدایِ ضجه می آید ...
خوب می دانم
دوباره
سقف کومه ای
آوار شد
.
.
.
صدایِ تبر می آید ...
نکند که باز
سروی را
به جرم ِ قد برافراشته اش
گردن می زنند ؟
کوتوله هایِ سرزمین ِ من !!!


*علیرضا باقی
سومین روز از مهر نود