توهّـــــــــم
توّهــــــــــــــــم گریز برمان داشت که می شود گریخت از این دایره ی مکرر ِ روزهایِ پر از کسالتِ تکراریِ گریز ناپذیر ...
امّا زنجیر !!!
...
امّا زنجیر !!!
...
توّهـــــــــــــــم هوشیار بودن برمان داشت که می شود در این شب هایِ پر از رخوتِ بی نشانی از طلوع ِ صبح ساعتهائی را به سکوت , خیره به مهتاب نشست ... امّا خواب !!!
...
توّهــــــــــــــــم ِ تبسمی ناخودآگاه برمان داشت که می شود حتی , به پیراهن ِ اندکی بالاتر رفته ی جسدی آویخته از چوبه ی دار که نافش کمی پیداست هم ساعت هائی بسیار خندید و سرخوش بود ...
امّا گریه !!!
...
هیچ جایِ نگرانی نیست , فقط اندکی متّوهم هستیم , همین !!!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۷/۱۱ ساعت توسط علیرضا باقی
|
از خیل اسیران کهن نیستم...اما