بی خواب نوشت هایِ من


دستِ منُ
دامن ِ این همه خانه هایِ خالی تقویم
کُدام را خط بزنم
کُدام را نقطه بگذارم
برایِ راس ِ ساعتُ
روز نبودنم !؟

---

برگ به برگ
پُر از برف و تگرگ
این است حال و روز تقویم زندگی ام
به سال نکشیده ,
رو به احتضار است
رو به خاموشی و مَرگ.

---

سوختن
زيباترین فرجام يک قلب است
به شرطی كه
تو آتش بيار این معرکه باشی !

---

می بینی !؟
دارم قدم به قدم از قدم هایت را می شمارم
یک
دو
سه
چها
پن
ش...
نفسم بَند آمد
تا چند اگر بشمارم
به آغوشم بر می گردی !؟

---

دستم به دامن تان
ای بادهای سرگردان
که هر لحظه , ز هر کوی
شتابان می آئید
به این گوشه ی غمباد گرفته از جهان
کاش یکی تان
بویِ موهایِ او را می آورد ...!

---

تو که رفتی
بهار را خط زدمُ
با خطی درشت نوشتم -پائیز-
تمام اتفاق تقویم امسالم همین بود،
همین!

---

عقوبتِ دیوار
دامن او را هم گرفت
بعد از تو
به رویِ هیچ کس باز نمی شود این " در " !

---

شب در کمین است
كه سياه كند روزگار روز را
مباد كه چشمانت را ببندی
غروب می كند آفتاب...



پی نوشت :


شاید از این همه آدم ، که می آیند و بی تفاوت نگاهی می اندازند و بعد راه شان را می کشند و می روند،یکی شان تو باشی که می آید و پا کُند می کند و نگاهی از سر آشنائیِ دیرینه انگار ! می اندازد و بعد ...
راهش را نمی کشد که برود ، می ماند...
دیوانه ام که هر روز ، تنها به این امید پا به خیابان می گذارم
تنها به این امید که یکی شان تو باشی
یکی شان تو باشی
تو باشی
باشی...!
 


                                            
علیـــــــــــــــــــــــرضا باقی

چراغی که به خانه ...


ما خواب مهتاب را می دیدیم
که چراغ را
از خانه مان دزدیدند
حالا سالهاست
سَوایِ تمام سوالاتمان
پی ِ پاسخ به سوالِ ساده ی همسایه مان هستیم که پرسید :
چگونه شد
لامپِ خاموش ِ مسجد محله مان
به یکباره روشن گشت ؟!

---
پی نوشت ۱ :

خدا را
پُشتِ سیم هایِ خاردار پنهان کرده اند
برایِ مبادای روزی که مذهب
در مُقابلِ مذهب صف آرائی کند
آنوقت
بیایند و بگویند که خدا
تنها از آنِ  آنهاست
با آنهاست ...!

----
پی نوشت ۲ :

دردا كه در این مُلک به جز ياس ندیدیم
از گلــــــــــشن مهرش گل امید نچیديم
رفــــــــتیم و گذشتیم و رسيديم به آخر
آخر زغم و غـــــــــــــصه ی اول نرهيدیم

---
علیرضا باقی



عکس از : هاله افتخاری

آذرآبادگانِ من


آذرآبادگان من
گیرم که با سهمگین زلزله ای
از پای نشستیُ
مردمانت
زیر خروارها خاک
نفس به نفس ِ موریانه ها سپردند
گیرم که در این گیر و دار
فریادِ پُر از مظلومیتت را
به نشنیدن گرفتند و ابلهانه
از کنار پیکر غرق در خون زیباترین فرزندانت
بی تفاوت گذشتند و رفتند
گیرم که اصلا" ,
به انکارت برخواستند.
با فردای پر از مصیبتِ در راه چه خواهند کرد
اگر ستارخان تو
به یاری شان نشتابد ...!؟
---
علیرضا باقی


پی نوشت ۱:

در کدام زلزله ؟ یا کدام انفجار ؟
از کی بود که وجدانتان زیر خروارها خاک مدفون شد ؟
وحشت از چه داشتید که چنین بی رحمانه به سکوت مدارا کردید با آتشی که طبیعت به جانِ سیمین تنِ آذربایجان انداخت؟
جگر گوشه ی ایران مان , آذربایجان مان یکسره در آتش می سوزد اما تو , رسانه ی به اصطلاح ملی! بی شرمانه ,همزیستی مسالمت آمیز موش و گربه را در نمی دانم کدام بی سوی این جهان نشانِ مردم داغدیده می دهی !
تمام جهان اعلام آمادگی می کنند برایِ امداد و نجاتِ آسیب دیدگانِ به خاک نشسته اما تو در همان ساعاتِ اولیه ی مصیبت مرزها را می بندی و از پایان عملیات امداد و نجات می گوئی !
از تو می پرسم
کُدام اصول؟
کدام قانون انسانیت چنین اجازه ای به تو داده که در تراس خانه ات روی کاناپه لم دهی و با قهوه ای در دست خنده بازار را بی خبر از حالِ هموطن خویش که اکنون بی چراغ در پی جنازه ی عزیزانش دارد وجب به وجب از آوارهای خانه ای که تا دیروز مامن آسایش و آرامش روزهای گرم و پر از خنده ی زندگی اش بود را با چشم هائی پر از خون و اشک جستجو می کند , به تماشا بنشینی ؟




چند شعر کوتاه از من ...


گفتی :

" من " , یعنی که جهانی با " تو "

حالا میان خیل عظیم جمعیت
که دور می شوند , آرام
بگو
کدام شان "توئی"
که دور می شوی , آرام !؟

سر بگردان
كه رها شوم از اين سرگردانی ...!

..........................

دکترها می گویند آلرژی فصلی ست
من می گویم
دردِ انتظار است
بگذار آنها حرفِ خودشان را بزنندُ من
هق هقِ خود را
وقتی بهار به بهار گذشت و
از پرستوی من خبری نشد
جز با گریه
چگونه می توانم خالی شوم از این همه بُغض...!؟

..................................

بيشتر از مرگ
آوار می ترساند
مردی را
که تمام زندگی اش
خلاصه شده است,
در چند قاب رنگ و رو رفته ی آويخته از دیوار...!

---
عليرضا باقی

.................................

پی نوشت:

در پاره ای از زمان ها انسانِ لاقید به مکان بی آنکه خود بخواهد حسِ زیبای گریختن از هر چه پیشتر بدان پایبند و پابند بود بهش دست می دهد , احساسِ سبکبالی می کند , دوست دارد که پله های نامرئی را دو به یکی کرده و تا هر کجا که پاهاش توان دارند خود را بالا بکشد و دور شود از زمین , برود تا دورترین نقطه ی آسمان و بایستد و نگاه کند آن پائین را و فکر کند که چگونه است که از خدا بخواهد که تا همیشه ی روزگار !
جائی در همان جائی که ایستاده را به او بدهد و او مالک قسمتی از آسمان باشد و برای خود کلبه ای کوچک بسازد , بی سقف که مبادا چکه کنند باران هاو غذا نخورد که مبادا گشنه اش شود دوباره و آب نیاشامد که تشنه ترش کند و نخوابد که مبادا کابوس ها سراغش بیایند و حرف نزند که مبادا به لکنتش بخندند و ترانه گوش نکند که مبادا آرامش ِ پیش از طوفان باشد برای او و کتاب نخواند که بیشتر بداند و ...
از لج ِ زمین هم که شده فقط بنشیند و بنشیند و بنشیند و فکر کند که هر چقدر بنشیند زمینی دیگر نیست که به زیر پایش سست شود و او سقوط کند هر روز و سقوط کند هر شب بر دهانِ مبهم کابوس های همواره...

چرا جنگ ؟


تقصیر تو نیست " آقا "
تقصیر من هم نیست
اصلن تقصیر هیچ کس نیست
عده ای از خدا بی خبر
آمدند و...
بی خبر از ما
دهكده را به دو نیم کره ی غیر مساوی تقسیم کردند
شدیم "شرق و غرب"
حالا غرب بر سر جنگ صلح می کند و
شرق برای صلح می جنگد
این وسط
ما هم با کلی خشابِ خالی
بلاتکلیف مانده ایم

یکی نيست بگويد
برایِ صلح پُرشان کنیم ؛
یا برایِ جنگ..!؟

---
علیرضا باقی

مـــــــــــــــــــــــــــادر...


قسم به قداست اش
که یک بار هم اتفاق نیفتاد , سراغ ِ طراوتِ دست هایِ زنانِ دیگر را , از دستانِ پُر از داستانِ او بگیرم
برایِ منی که در پنج سالگی پدر را از دست داده ام, زُمختی ِ آن دو دستِ پینه بسته تنها یک چیز را می فهمانَد :

" مادر" یعنی همان " پدر "

" پدر " یعنی همان " مادر"

و او این دو نقش را , چه زیبا در زندگی ِ من اجرا می کند.

--------------------------------------------------------------

تمامِ پریشانی ام رنگ می بازد
هر بار که پیشانی ام را , بر سجاده ی گسترده تا بینهایتِ دستانت می گذارم و تو , از گلدسته های صورتِ پر از طهارتِ خویش , اذانِ آسمانی ات را سر می دهی
تا من در این صلاةِ همیشگی , محض ِ تسلایِ دلِ دردمندم
خدا را
به گفتگو بنشینم ...


---
علیرضا باقی

تکه ای اُستخوان...


از نام نویسی ِ داوطلبانه
تا برگه هایِ مرخصی
از وصیت نامه تا نامه های عاشقانه
از خطوط کج و معوج
بر سینه ی سپیدِ کاغذ
تا طرح های عملیاتی!
هیچ کدام
لذت بخش تر از پلانِ آخر ِ زندگی اش نبود
خودکار بیچاره !
با اینکه می دانست روانه ی سطلِ آشغال خواهد شد
جام ِ شوکران را سر کشید
آخرین ِ رمق از جوهر ِ جانش را
پایِ امضاء داد و ...
رفت

قطعنامه ی پانصد و نود و هشت

جنگ تمام شد
زودتر از قطع شدنِ صدای شلیکِ مُکَرر ِ گلوله ها !

تانک ها عقب نشینی کردند
جت های جنگی
همچون پرنده ای که از میان برف
دانه ای پیدا کرده باشد
سرخوشانه به آشیانه هاشان برگشتند
و بارانِ به موقع
رنگِ سُرخ ِ جوی ها را تغییر داد

باید,
هر چه زودتر
جنازه ی هم قطارانم را
همچون غرامتِ جنگی
بر دوش گرفته و تا پشت خاکریز بیاورم

مثل ِ جنازه یِ تمام ِ اسب ها
که نه گلوله فهمید چرا می کُشد
نه آنها پی بُردند ,
چرا , کُشته می شوند؟

باید دفن شان کنم
قبل از اینکه کسی جنگ را فراموش کند
حتی اگر تکه ای از استخوان شان
برایِ داغ گذاشتن بر دلِ مادری چشم به راه
کافی باشد...
.
.
.
باید دفن شان کنم
حتی اگر سالهای سال طول بکشد

 

---
علیرضا باقی

بهار...


بهار؛
دوام حضور توست
وقتی که پائیز و زمستان
از شرم گلبوته های پر از شکوفه ات
پای از باغچه ی دلم می کشند
تا ، تو به بار بنشینی
...!

---

علیرضا باقی


چند شعر کوتاه از مرا در سایت تخصصی شعر ایران و جهان ( آنات )  از طریق لینک زیر بخوانید :


آدرس

http://www.aanaat.com/user/?25464

کویر


گیرم که باران بارید و
زمین ِ خُشک , تَر شد

جز بُته هایِ پلشت خار ؛
چه خواهد روئید
در این کویر ِ گیج از هُجوم ِ به یکباره ی بهار و پائیز و زمستان ...!؟

---

پی نوشت :

پی بردن به حقیقتِ یک دروغ،مثل تیری ست که به صورت کاملأ اتفاقی از زاویه ای بسته به سینه ات شلیک می شود و تو هرگز فرصت پیدا نمی کنی برای دانستن اینکه ماشه را دوست کشیده است یا دشمن !

چند شعر کوتاه از من :

----

شعر می نویسم
یعنی که هنوز هم،واژه های ساده
باور نکرده اند،
مرده ای...!

----
از خواب دیشب
تنها دست هایِ تو یادم مانده است
وقتی که مدام
چراغ را بر می افروخت
تا بنشینمُ شعر بخوانم
اما باد
!
چه بیرحمانه خاموش می کرد
رابطه ی روشن مان را
...!

----
حالا که در پس ِ هر واژه
,
هر شعر
دریا دریا , اشک هایِ دلِ بی قرار ِ من جاری ست
بیا و جمله ای بنویس
بر ختم ِ این کتابِ خیس
حیفِ آن همه واژه نیست
که پشتِ پلک های ات
تنها
,
خوابِ دریا را ببیند؟


 علیرضا باقی

جدائی نادر از سیمین

جدائی ؟

نه , من باور نمی کنم

بیشتر به وصل شباهت دارد تا جدائی , " جدائی نادر از سیمین " نقطه ی اتصالی شد برایِ ما , با جهانی که مدتها بود که خود خواسته یا ناخواسته از آن دور افتاده بودیم

یاد سخنرانی کوتاه اما پر از محتوایِ اصغر فرهادی ِ نجیب که می افتم به ایرانی بودنم می بالم که ایرانی بودن یعنی این که هنوز هم می شود در این جهانی که قرار است محصور شدگانش ما باشیم پیام از صلح داد و آزادی و آزاده گی , نه زنده گی که زندگی کرد ...

به کجا می رویم ؟

آی مردم
گم کرده هویت خویش را
شاخه ی شکسته ی درختی
که اینچنین
تیپا می زنید هر دم
کاش لااقل می دانستم
که دست آخر
هیمه ی اجاقِ سردِ خانه ی کدام یک از شما خواهد شد،
جانم!؟

---

قطار عمر
با سرعتی هر چه تمام تر می گذرد
اما دریغ،
که ما هنوز هم
در ایستگاهِ تاریکِ زندگی
پی ِ سوزنبانی می گردیم
که در کاهدانِ آرزوهایمان گم شده است...

                                                                                                                     علیرضا باقی


پی نوشت :

وبلاگم در پرشین بلاگ به روز شد :
نقدی بر زندگی

معشوق ِ دیوانه ی ِ من !

معشوقِ من
معشوق ِ دیوانه ی ِ من !
که در خواب نیز
دست از دگمه هایِ پیراهنم بر نمی داشتی
و هی مجادله می کردی با باد
تا زندانی اش کنی
که چرا خواسته تا در زیر پیراهن ِ من
بر پوستم دست بکشد
حالا مدتهاست
با هر نسیمی که از راه می رسد
همخوابگی می کنم !

معشوق ِ من
معشوق ِ دیوانه ی ِ من !
که چهره ی عبوس ات
احتمال بروز لبخند را
بر لب هایِ من به صفر رسانده است
بگذار برای آخرین بار
دندان هایِ سپیدت را ببینم
حتی اگر
برایِ جویدنِ خرخره ام
براق شان کرده باشی !

معشوق ِ من
معشوق ِ دیوانه ی من!
آه
چگونه می توانی اینقدر تحمل کنی
دوری ام را
من که آنقدر نزدیکترین ات بودم !

---

                                                                                                                    علیرضا باقی

گمشده ام

به هیچ جایِ مقصدم که هیچ!
به هیج جایِ شهر لعنتی نرسیدم
و هر بار
پای برهنه و خسته
راهِ رفته را
بیخودتر از همیشه باز گشتم
به خیالِ اینکه این بار نیز
شاید
مسیر را آنکه اشتباه رفت
من بوده ام

دور زدم
تمام ِ میدان هایِ این شهر را
هزار بار دور زدم
بی آنکه با خودم فکر کرده باشم
که میدان هایِ بیهوده را
شاید
برایِ گیج شدنِ من ساخته اند

کاش می توانستم باور داشته باشم
که دیگران نیز ,شاید
در اینکه من هیچ وقت به هیچ جا نرسیدم
نقش داشته اند ...

---

برف ببارد
یا باران
بهار باشد
یا زمستان
چه تفاوتی دارد
وقتی که از روزگار  درخت بودن
تنها ،
ردِ خاطره ای کمرنگ به جای مانده است
در حافظه ی نیمکت_ چوبی...!

                                                                                                                        علیرضا باقی

پنجشنبه های بی تو

پنجشنبه های بی تو را سرم سخت مشغول زائرانی ست
که میآیند ،
تا شمعی بیافروزند
و فاتحه ای بخوانند و باز بروند تا پنجشنبه ای دیگر... تعجب نکن !پس از رفتنت
تمام آرزوهائی که متبرک به نام تو بود را
با دست خویش
در گورستان دلم به خاک سپردم


                                                                                                                       علیرضا باقی

پرواز ِ بی تو میسر نمی شود

 

پرواز را
آزمودنی بی دغدغه
جز به آغوشت میسر نمی شود
که آسمانی ست بی سقف و
آبی ِ مکرر

بیا و دریغم مکن
که در رخوتِ زیستنی بدینسان تاریک
بی گرمی دست های تو
محال است پیله را شکافتن و پروانه شدن
پـــــــــــــــــــــــــــرواز کردن....!

---

پی نوشت :

تو آغوش بُگشای...
این جهان
تنگ تر از آن است
که تمامِ حجم اندوهم را
در خود جای دهد...!


                                                                                                                        علیرضا باقی

توهم غریبی ست, زیستنی بدینسان

ساحل به دید نَبُود
در این دریایِ توهم
که قایق ِ کاغذی مان
پنجه در پنجه ی امواج در انداخته است,
و ما صبح تا به شب و
شب تا به صبح
در هراس از مرگی زودهنگام
بی هیچ مقصد معینی
پارو می زنیم و
بارها از خود می پرسیم
که تا کجا یاری مان می کنند این دست ها
برایِ غرق نشدن...!؟
-------

- انگار که بهار آمده است...

بهار !!؟

- آری , بهار !!بیا و خود به چشم خویش ببین
که چه غوغائی ست,
در آن دور دستی که مردم
از دوردست ها , به تماشای درخت آمده اند

تا پای پنجره می روم
پرده را کنار می زنم
جز جنازه ای که در باد تاب می خورد هیچ نمی بینم
پنجره را می بندم
پرده را می کشم
و به رختِ پر از رخوتِ خواب خویش باز می گردم
و با خود می گویم :
در این سیاه زمستانِ سرزمین ِ من
تنها
درخت " دار " است
که هر روز جوانه می دهد...
------
پی نوشت:
تا پای درخت
راهی نمانده است
همتی کن و زودتر بیا
مبادا
که مرگ را
چشم انتظار بگذاری ...
.
.
.
شعر فوق و این شعر تقدیم به سعیدِ ملک پور عزیز که این روزها پائیز زندگی اش انگار که بهار ِ درخت ِ دار را رقم خواهم زد ...

                                                         
                                                                                                                   علیرضا باقی

فریاد

فریاد می کشم

"هـــــــــــــــــــــــــــــــای "

و مرغی رهیده از قفس
برون می جهد از حنجره ام
می خورد به میله های سرد و سفت و سفید
با بالِ شکسته و زخم خورده
راه رفته را باز می گردد
و زمزمه می‌کند:
که
هــــــــــــای
هــــــــای
هــــای
های

ای بی خبر از حالِ خود
مدت هاست
که دهانت را دوخته اند ...


                                                                                                                        علیرضا باقی


*
زندگی لذت بردن از مرگی روزمره است  

برای فروغ

کابوس ِ رفتنت
خوابِ آرام زمین را بر آشفت
و رویاها
پای خود را
از خوابِ تمام ِ شاعرانِ این حوالی
برکشیدند و
آرام آرام رفتند
در شبی که خدا
تمام ِ سعی خود را به کار گرفت
تا
حادثه ی مرگِ تو را
طبیعی ترین اتفاق ِ زندگی
جلوه دهد ...


علیرضا باقی


هر چه را که پیش از این نوشته ام و شما به نام خود سند زده اید گوارایِ جانتان
اما , در اعتراض به روندِ کثیفِ سرقتِ اشعار و مطالب بعد از این هیچ نوشته ای را در فضای مجازی به اشتراک نخواهم گذاشت
شاد و برقرار باشید

من آدم نتوانستنم

دلِ کندن از یادگاری هائی که دور ِ خود جمع کرده ام را ندارم , دلِ گذشتن از گذشته ای که پاره ای از بودنم بوده است را هم ندارم و این به ظاهر اسیر در دستِ من , به اسارتم می گیرد و تا به ابد, اگر نخواهم هم , باز هم همراه من با من و هم پای من خواهد آمد تا خشت به خشتِ آینده ی هنوز نیامده را از هم اکنون ام پی بریزد...
من آدم نتوانستن ام , آدمی که زورش به چند ورق کاغذ و مشتی خاطره و چند قلم شیئ ِ به یادگار مانده از گذشته هم نمی رسد , زورش نمی رسد تا فارغ از تمام ِ دلبستگی ها قیدشان را بزند و دورشان بیاندازد و زندگی را نه این بار گره خورده که از نو شروع کند...
من آدم ِ نتوانستن ام ...!!

...
غمزده رُخسار ِ ماه
نویدی ست بر آغاز شبی دیگر
رجعت من به اصل ِ عصیانِ روحی عاصی
که در کشمکش ِ اندیشه هایِ موهوم به استیصال رسیده است
فکر , پشتِ فکر!! راه گم کرده در سینه کش ِ جاده هایِ بی مختوم ِ ذهنی پر از تردید..
در کشاکش ِ خمیازه هایِ طولانی
که می خواهند دل ِ قهوه را
به ترفندِ همین دهن دره های بی گاه , به دست آورند
سیگار است که پشتِ هم آتش می گیرد از لهیبِ آتشی که بر سینه ام افتاده است
در فضائی که منتهایِ آرزویش
اندکی اکسیژن است
که ناجی شود
میانِ این همه دود!
گلوئی را که مبتلایِ تک سرفه هائی ست مشکوک ...
و نوائی که می خواند _یک شب آتش در نیستان ...._گوئی پژواکِ فریادی ست که هنوز
در چگونه سر دهم هایِ حنجره ی خشکِ من ,
مُــرَدَد مانده است
.
.
.
و صبح آغاز ِ دیگری ست برایِ نزدیک شدن به شبی این چنین پر از کابوس!!!!


                                                                                                                    علیرضا باقی


بنویس...

ما که ایستاده مردن را
به از زیستن
بر سر زانویِ خم شده ی خویش می پنداشتیم
ببین چگونه
اسیر مسلکِ کثیف ِ جهالتی شدیم
که در مسلخ ِ خویش
بر تن ِ تبدار طبیعتِ آرام مان
خنج می کشد
زخم می زند
خون می ریزد
و با لبخندی کریه
در زیر ِ گوشِ سکوتِ پر از نجابت مان
سرودِ سردِ پیروزی اش را
سر می دهد ...
...
هنگامه ی جنگ است
میان حقیقت و دروغ
عدو
صف کشیده روبرو
به تیغ ِ جهل
می درد
سینه ی ستُبر ِ اصالتمان را
قلم غلاف مکن
که نوشتن
تنها سلاح ِ ماست
در برابر ِ دشمن ِ مشترک ..


علیرضا باقی

یک پیک عرق سگی لطفا"

نه شعر و نه شور
نه آه و نه نگاه
تو گوئی
آب در هاون کوفتن است , آنگاه
که در میانه ی میدانِ این همه کابوس واره هایِ زندگی
رویایِ شعر شدنِ واژه هائی را
در سر داشته باشی
که نه خیل ِ غم را
توان گفتن دارند
و
نه ،زخم ِ آماسیده را
میل به سُفتَن !!
این سنگ زخم ِ به استخوان رسیده را
مرهمی باید , چونان مرگ
اما ،
فرصتی اگر هست تا به بهبودی
یک پیکِ عرق باید
تا خاموش کند این آتش ِ گُر گرفته را
یک پیک
عرق ِ سگی لطفا"
یک پیک عرق سگی...

..................................


ما , فاتحانِ بی اصالتِ تاریخیم
ره پویانِ بی راهه هائی
که خود به دستِ خویش ساخته ایم
و خود در آن گم گشته ایم
ما,فرزندانِ خلفِ قابیل
که به خون خویش نیز
دست شان آلوده است
جهان را
بیم باید از ما فطرت گم کردگانِ بی نشانه ای از آدمی داشتن
که ویرانی را
ماهرتریم
از آباد کردن

*
حالا
مدتهاست کلون در را انداخته ایم
و
در ویران خانه ی خویش
معجزه را به انتظار نشسته ایم
تا شاید
کسی
دستمان بگیرد
و
راه را از چاه نشان مان دهد ...
چه خیالِ عبثی!!

.............................................

از من چرا ؟
بروید از خیابان بپرسید
تا اعتراف کند
که کدام ِ عابر هرزه اش
در ازدحام ِ هزار چشم و هزار چشمه !!
مرا
که او , هزار چشم و هزار چشمه ام بود
جائی دورتر از خود
در همین نزدیکی
جا گذاشت

و اکنون , که دیری ست از آن دورتر ها برگشته
وجب به وجبِ از خیابان را
تفتیش می کند
تا شاید
سرنخی
برای اثباتِ فاحشگی ام
پیدا کند
در محکمه ی وجدانِ خویش !!!


علیرضا باقی

قتل ِ سفید

قتل ِ عجیبی ست
نه آثار کبودی
نه خفگی
نه ضرب و شتم
نه بریدگی
نه خون !!!
این را کارآگاهان پلیس
موقع کشیدن کروکی به دور جسدم
مدام
در گوش هم پچ پچ می کردند
خنده ام گرفته بود
کاش توان این را داشتم که به یک نحوی
سرنخی دست آنها بدهم
قتل سفید
چیزی شبیه به کشته شدن از ترس تنهائی
چیزی شبیه به همین رفتن ِ تو
چیزی شبیه به دق مرگ شدن ِ من
تمام مدتی که آنها
مدارک و شواهد را بررسی می کردند
گوشه ای از ملحفه ی سفید را به کناری زده بودم
تا چهره ی آشنایِ تو را ببینم
مگر نمی گویند
که قاتل
برایِ دقیقه ای هم که شده ,
به صحنه ی جنایت باز می گردد
اما تو
این بار برایِ همیشه رفته بودی و من این بار
برایِ همیشه مُرده بودم



پ.ن : وبلاگم در پرشین بلاگ هم به روز شد http://alireza-baghi.persianblog.ir/

نور را در پستویِ خانه ات نیز سلاخی می کنند

شب چراغی افروخته بودم
راه نشانم دهد
در این بیغوله ای که تا چشم کار می کند
تاریکی ست پس ِ تاریکی
سر از زمین برداشته
اما !
امان از دستِ بادهایِ هرزه ی وحشی
که نور در زهدانِ چراغ
سلاخی کردند
و
اینک
هر بُته ی خشکیده ای را
شبحی ترسناک می پندارم
گوئی قصد جانم
کرده باشد...


*علیرضا باقی
بیست و هفتمین روز از مهر نود

ز پوچ می طلبد هیچ را , انسان !!!

به تردید می مَکَد
پستان ِ مادر را
اما
خیالی عَبَث
که به هر بار مکیدنی سهمگین هیچی که بر دهانش جاری می شود
چون سیل
سهمگین ِ پوچی که
دودمان ِ آرزویش را
می دهد بر باد
تشنگی را
می برد از یاد
معده ی پر ز هیچش
به هر بار ضربه ی نبضش
صدا در می دهد چون طبل
که آی من تشنه ام
که آی من گشنه ام
به ناچار
زبان می کِشِد بر پوستِ چروکیده ی مادر
که شاید
به چرک آبه ای شکم سیر کند
برایِ دوام ِ زیستنی شاید
صد بار زشت تر از مرگ ....




*پی نوشت :

تلخی ِ نوشته را بر من ببخشید که جز به واقعیت و راستی قلمم نمی چرخد
.