بی خواب نوشت هایِ من
دستِ منُ
دامن ِ این همه خانه هایِ خالی تقویم
کُدام را خط بزنم
کُدام را نقطه بگذارم
برایِ راس ِ ساعتُ
روز نبودنم !؟
---
برگ به برگ
پُر از برف و تگرگ
این است حال و روز تقویم زندگی ام
به سال نکشیده ,
رو به احتضار است
رو به خاموشی و مَرگ.
---
سوختن
زيباترین فرجام يک قلب است
به شرطی كه
تو آتش بيار این معرکه باشی !
---
می بینی !؟
دارم قدم به قدم از قدم هایت را می شمارم
یک
دو
سه
چها
پن
ش...
نفسم بَند آمد
تا چند اگر بشمارم
---
---
تو که رفتی
بهار را خط زدمُ
با خطی درشت نوشتم -پائیز-
تمام اتفاق تقویم امسالم همین بود،
همین!
---
عقوبتِ دیوار
دامن او را هم گرفت
بعد از تو
به رویِ هیچ کس باز نمی شود این " در " !
---
شب در کمین است
كه سياه كند روزگار روز را
مباد كه چشمانت را ببندی
غروب می كند آفتاب...
پی نوشت :
شاید از این همه آدم ، که می آیند و بی تفاوت نگاهی می اندازند و بعد راه شان را می کشند و می روند،یکی شان تو باشی که می آید و پا کُند می کند و نگاهی از سر آشنائیِ دیرینه انگار ! می اندازد و بعد ...
راهش را نمی کشد که برود ، می ماند...
دیوانه ام که هر روز ، تنها به این امید پا به خیابان می گذارم
تنها به این امید که یکی شان تو باشی
یکی شان تو باشی
تو باشی
باشی...!
علیـــــــــــــــــــــــرضا باقی







از خیل اسیران کهن نیستم...اما