چند شعر کوتاه از من ...
گفتی :
" من " , یعنی که جهانی با " تو "
حالا میان خیل عظیم جمعیت
که دور می شوند , آرام
بگو
کدام شان "توئی"
که دور می شوی , آرام !؟
سر بگردان
كه رها شوم از اين سرگردانی ...!
..........................
دکترها می گویند آلرژی فصلی ست
من می گویم
دردِ انتظار است
بگذار آنها حرفِ خودشان را بزنندُ من
هق هقِ خود را
وقتی بهار به بهار گذشت و
از پرستوی من خبری نشد
جز با گریه
چگونه می توانم خالی شوم از این همه بُغض...!؟
..................................
بيشتر از مرگ
آوار می ترساند
مردی را
که تمام زندگی اش
خلاصه شده است,
در چند قاب رنگ و رو رفته ی آويخته از دیوار...!
---
عليرضا باقی
.................................
پی نوشت:
در پاره ای از زمان ها انسانِ لاقید به مکان بی آنکه خود بخواهد حسِ زیبای گریختن از هر چه پیشتر بدان پایبند و پابند بود بهش دست می دهد , احساسِ سبکبالی می کند , دوست دارد که پله های نامرئی را دو به یکی کرده و تا هر کجا که پاهاش توان دارند خود را بالا بکشد و دور شود از زمین , برود تا دورترین نقطه ی آسمان و بایستد و نگاه کند آن پائین را و فکر کند که چگونه است که از خدا بخواهد که تا همیشه ی روزگار ! جائی در همان جائی که ایستاده را به او بدهد و او مالک قسمتی از آسمان باشد و برای خود کلبه ای کوچک بسازد , بی سقف که مبادا چکه کنند باران هاو غذا نخورد که مبادا گشنه اش شود دوباره و آب نیاشامد که تشنه ترش کند و نخوابد که مبادا کابوس ها سراغش بیایند و حرف نزند که مبادا به لکنتش بخندند و ترانه گوش نکند که مبادا آرامش ِ پیش از طوفان باشد برای او و کتاب نخواند که بیشتر بداند و ...
از لج ِ زمین هم که شده فقط بنشیند و بنشیند و بنشیند و فکر کند که هر چقدر بنشیند زمینی دیگر نیست که به زیر پایش سست شود و او سقوط کند هر روز و سقوط کند هر شب بر دهانِ مبهم کابوس های همواره...
از خیل اسیران کهن نیستم...اما