مبادا دیرمان شود

کوک کنید ساعتها را
به وقتِ قبل از بر آمدن ِ آفتاب
مبادا
دیرمان شود
تخمه و چیپس و سیگار یادتان نرود !!!
مقصد ؟
بزرگترین میدان شهر
هدف ؟
تماشایِ یک جدال
میانِ چوبه ی دار و طناب و جان یک انسان..
هر چند ...
آن که می بازد از این آغاز پیداست
یک , نفس
یک , عُمــــر
یک , جان
یک , انسان!!!

بیگاه نوشته ها

از روزی که به شب نکشیده
کفشهایِ خورشید
خوابِ رفتن را دیدند
افسانه ی نور هم در من
پایان گرفت و حالا ...
مدتهاست
که دیگر هر شب
از پستان ِ مهتاب
شیر ِ تردید می مکد چشمانم !!!
بیچاره نمی داند
وقت خواب است
که به بیداری نشسته
یا
وقت بیداری ست
که چنین به خواب رفته است..
......
من به خواب رفته ام
دستی از آستین ام بیرون می آید
و آرام آرام
روی ملحفه می لغزد تا چراغ خواب
کلیدش را می زند
کاغذ و خودکار را از کشو بر می دارد
و شروع می کند به نوشتن
من هنوز خوابم
که بارها
دوستت دارم را
زیرکانه!!
میانِ جمله ها تعبیه می کند
کاغذ را رویِ میز می گذارد
کلید چراغ را میزند و
به آستین ام بر می گردد ...
......

چه لذتی می برد
قلم
وقتی , جوهر ِ شهوت اش را واژه واژه
به زهدانِ شرمآب گونِ داغ...
می ریزد
تا طفلی به نام ِ شعر را
آبستن شود
کاغذ!!!

اشباح...

 پر شده است اطرافم ,از اشباح
تمام ِ شب را بی حتی یک بار پلک زدن
چشم می دوزم به سقفی که در تاریک روشن اتاق
اشباح در آن به کمین نشسته اند .
نسیم ِ ملایم پائیز ِ از راه نرسیده
از پنجره ی نیمه باز
آرام آرام می پیچد
لابلایِ پرده ای که مرزی ست
میانِ من و دنیایِ بیرون از اتاق
از همین تکان خوردن هایِ ساده ی پرده هم می ترسم
از صدایِ جیر جیر ِ دری که مرا
هر شب
تا مرز ِ سکته می برد ...
نه هوس ِ خوابی
نه حس ِ بیداری
من از این همه کابوس واره ها
می ترسم
از این همه تنهائی می ترسم
کاش
هرگز , خواب هایم را زندگی نمی کردم ...

موریانه ها

هزار بار دیگر هم اگر به دنیا بیایم
باز عاشق ِ تو خواهم شد
این را تو گفتی
رویِ نیمکتِ پایه لق ِ وسط ِ پارک!!
تو یکریز حرف می زدی و من سیگار می کشیدم و به موریانه هائی فکر می کردم که تا سال ِ دیگر
دمار از روزگار نیمکت در خواهند آورد ...
خوب به خاطر دارم
دماغت را گرفتی و گفتی
براِی زنی که آبستن ِ دوست داشتن ِ توست
دود ِ سیگار خوب نیست
دستم را فشردی و هر دو خندیدیم
..
حالا دیگر از آن نیمکت ِ پایه لق ِ موریانه جویده ی وسطِ پارک خبری نیست ..
و تو
مدتهاست که از دنیایِ من رفته ای
بی آنکه عاشقم بمانی !!!
کاش می دانستم زنی که آبستن ِ دوست داشتن ِ من است
شاید
ویار ِ گریختن از من را هم پیدا کند !!!
کاش می دانستم که آن روز
بهانه ای بیش نبود
دود ِ سیگار !!!
چیزی که تو را آزار می داد
بویِ گند ِ دروغ هائی بود که یکریز می گفتی

پنجره


این همه واژه که بی تو به صف شده اند
برایِ شعر شدن !!!
ردِ پای گریه هایِ من است
رویِ کاغذ
بیخود نیست این همه شعر
دوست دارم
روزی اگر سراغ ِ من آمدی
دیدی که دیگر نیستم
بنشینی و آرام آرام بخوانی
حتم دارم
خواهی فهمید که چه ها کرد زخم ِ انتظار
با دلم ...

.....................

نامش را پنجره گذاشته ام
دیواری را
که قابِ عکس تو از آن آویزان است
هر روز
پرده ها را کنار می زنم
گلدان ها را می چینم
و از آن به ازدحام ِخیابان نگاه می کنم
ولی !!
به گمانم کسی مرا نمی بیند
آخر به هر که سلام می کنم , جوابم نمی دهد
اصلا" به جهنم
وقتی تو عابر این خیابان نیستی
همان بهتر که پنجره را دیوار ببیند و مرا دیوانه ...

..............

هر چه می گردم
پیدا نمی شوند
دفتر ِ شعرهایم را می گویم
گم اش کردم !!
درست از آن روزی که رو به رویم نشستی و چشم در چشم ِ من از رفتن گفتی !!
بیا و یک بار دیگر نگاهم کن
شاید
در چشمان ِ تو جا گذاشته باشم اش

بی گاه نوشته ها

من به مردن عادت کرده ام
به همین سلاحی که هر روز رو به سینه ام می گیری و شلیک می کنی
حتی به گریه های ِ تو هم عادت کرده ام
هر بار بعد از مردنم
می نشینی و زار زار گریه می کنی...
بعد ...
از ترس ِ زنده شدن ام
مثل همیشه سریع لباس می پوشی و با چشمانی گریان
به خیابان میزنی
به دنج ترین گوشه ی تنها پارکِ شهر می روی و رویِ نیمکتِ دو نفره می نشینی و کاغذ و خودکار در می آوری و می نویسی
تند تند ..
چیزی شبیه یک شعر
چیزی شبیه یک داستان
چیزی شبیه ِ یک درام
و بعد ...
بعدی دیگر نیست !!!
کاغذ را مچاله می کنی و دور می اندازی
بر می گردی
کلید را در قفل می چرخانی و داخل ِ خانه می شوی
سلام میکنی و سیگاری آتش میزنی و می نشینی
درست روبه رویِ من
آرام گرفته ای
این را از چشمانت می شود دید
و من مثل هر روز به تو می گویم :
باور کن که برایِ نوشتن , نیازی به کشتن نیست !!!
پ.ن :

یک روز تو را
و تمام ِ این همه خاطره ای که از خود در من به جا گذاشته ای را
یکجا
آتش خواهم زد
خدا رو چه دیده ای ؟
شاید
لهیبِ شعله های اش
تن ِ سرمازده ام که بی گرمی ِ آغوش ِ تو مانده است را
گرم کند...
پ.ن :
نزدیکتر ایستاده ای به من , اما من
هر چقدر
دستم را دراز می کنم
به تو نمی رسد...
آه از این دیوارهای ِ شیشه ای سر به فلک کشیده ی بلندِ غرور
که جز به دوری مان رضا نمی دهند !!!
روزنه ای باید
برایِ لمس ِ دستانت
روزنه ای هر چند کوچک
هر چند , سخت
باید بگردم
پیدا کنم
شاید هنوز هم بشود دستت را گرفت ...

بی گاه نوشته ها ...

تَق تَق تَق
سکوتِ شب را می شکند
پاشنه هایِ بلندِ کفش های ات
کاش می دانستم
بین ِ این ...
همه خیابان هایِ سوت و کور ِ شهر
چه دلیلی داشت که کوچه یِ بن بستِ تنهائی ِ من را
برایِ قدم زدن انتخاب کنی !!؟


.......................

راهی شده ام
اما..!!!
جغرافیای نگاهت آنچنان پیچیده است که من
راهی که به سرزمین ِ دلت می رسد را نمی یابم
نقشه ی راه را نمی دهی؟
دستم نمی گیری؟
من از گم شدن می ترسم !!
میانِ این همه سرزمین ِ پر از جمعیت !!!

..................
قهوه ی لعنتی
این همه دروغ را بیخود به ریش ِ فنجان بیچاره می بندد
وگرنه که تو از همان اول
برایِ رفتن
آمده بودی !!!

.........................
نمی دانم از چه روست که هر وقت باران می بارد
سر از کوچه ی بن بست ِ شما در می آورم...
های های گریه ی آسمان را
های های گریه می کنم
تقصیر من نیست
انتهایِ تمام ِ خیابان ها و کوچه های این شهر
به وقت دلتنگی ِ من
لاجرم
ختم می شود
به آن کوچه ی بن بست !!!
باران می بارد انگار
پنجره را باز کن
من این پائین
تو را چشم انتظار ایستاده ام ...

عیدتان مبارک

عادتِ عجیبی پیدا کرده ام
این روزها
مقابل آئینه ی قدی می ایستم و موهایِ تازه رُسته ی سفیدِ را
یک به یک می شمارم
بغضم می گیرد
چه زود دارم پیر می شوم
می نشینم و های های گریه می کنم
مثل ِ کودکی که مشق هایِ ننوشته اش را به سودایِ خواب
باخته باشد و از ترس ِ معلم گریه اش بگیرد
چیزی نمانده است به زنگِ مدرسه
تمام ِ کاش ها را در ذهنم مرور می کنم
اما نه ..
نمی شود
آنکه بی اعتنا به این همه تکلیف
چشمانش را بست و به خواب رفت
من بودم, باید پاسخگو باشم
نمی دانم
شاید معلم
فرصتی دیگر به این شاگرد تنبل دهد
........................................

شما که تکلیفِ رمضانِ خود را انجام دادید , دعا کنید تا معلم فرصتی دیگر به من دهد
عیدِ واقعی از آن ِ شماست , مبارکتان باشد


می پرسی چه خبر ؟

به ناگه
در چشمان ِ من زل می زنی و می پرسی چه خبر ؟
انتظار نداری که پاسخت دهم ؟
بعد از تو نه حوصله ی بی بی سی را دارم و نه شبکه هایِ خبری را
حتی پنجره ها را بسته و پرده ها را کشیده ام
که مبادا قاصدکی عاصی
راه به اتاقم یابد
می پرسی چه خبر ؟
خبری نیست جز همین دست و پا زدن هایِ بیهوده ی دلم در این قفس ِ تنگ
خبری نیست جز همین بی خوابی هایِ شبانه و قرص هایِ دیازپامی که دیگر از بس خوردم شان تاثیر خود را از دست داده اند
خبری نیست جز بغض هائی که گاه و بیگاه آوازی می شوند
-ناخود آگاه
در گلویِ احساس ام
آری
خبری نیست دیگر جز همین
گریستن هائی از سر استیصال
بگذار که دیگر خبردارت نکنم
بس است
واگوئی ِ این روزهایِ پر از کسالت ...

زمستانی و سرد است پائیز زندگی ام !!!

از پیشانی ام که بگذری
پریشانی ِ این روزهایِ بی تو بودن ام
چروک کرده است زندگی ام را
نه حال ِ نوشتن دارم
نه میل به زیستن
دم و بازدم هایِ متوالی
در هوایِ آلوده ی بی تو بودن
دمار از روزگار ِ ریه های ام در آورده است
تو که این را خوب می دانی که بی هوایِ تو
زیستن
سخت است
نفس کشیدن سخت است
نوشتن سخت است
ملغمه ی باد و باران و برف و طوفان و گاهی ام هوایِ صاف !!!
فصول ِ زندگی ام را به سخره گرفته اند
تو که نباشی
نه از بهار خبری هست و نه از تابستان
زمستانی و سرد است پائیز زندگی ام !!!