من به مردن عادت کرده ام
به همین سلاحی که هر روز رو به سینه ام می گیری و شلیک می کنی
حتی به گریه های ِ تو هم عادت کرده ام
هر بار بعد از مردنم
می نشینی و زار زار گریه می کنی...
بعد ...
از ترس ِ زنده شدن ام
مثل همیشه سریع لباس می پوشی و با چشمانی گریان
به خیابان میزنی
به دنج ترین گوشه ی تنها پارکِ شهر می روی و رویِ نیمکتِ دو نفره می نشینی و کاغذ و خودکار در می آوری و می نویسی
تند تند ..
چیزی شبیه یک شعر
چیزی شبیه یک داستان
چیزی شبیه ِ یک درام
و بعد ...
بعدی دیگر نیست !!!
کاغذ را مچاله می کنی و دور می اندازی
بر می گردی
کلید را در قفل می چرخانی و داخل ِ خانه می شوی
سلام میکنی و سیگاری آتش میزنی و می نشینی
درست روبه رویِ من
آرام گرفته ای
این را از چشمانت می شود دید
و من مثل هر روز به تو می گویم :
باور کن که برایِ نوشتن , نیازی به کشتن نیست !!!
پ.ن :
یک روز تو را
و تمام ِ این همه خاطره ای که از خود در من به جا گذاشته ای را
یکجا
آتش خواهم زد
خدا رو چه دیده ای ؟
شاید
لهیبِ شعله های اش
تن ِ سرمازده ام که بی گرمی ِ آغوش ِ تو مانده است را
گرم کند...
پ.ن :
نزدیکتر ایستاده ای به من , اما من
هر چقدر
دستم را دراز می کنم
به تو نمی رسد...
آه از این دیوارهای ِ شیشه ای سر به فلک کشیده ی بلندِ غرور
که جز به دوری مان رضا نمی دهند !!!
روزنه ای باید
برایِ لمس ِ دستانت
روزنه ای هر چند کوچک
هر چند , سخت
باید بگردم
پیدا کنم
شاید هنوز هم بشود دستت را گرفت ...