از روزی که به شب نکشیده
کفشهایِ خورشید
خوابِ رفتن را دیدند
افسانه ی نور هم در من
پایان گرفت و حالا ...
مدتهاست
که دیگر هر شب
از پستان ِ مهتاب
شیر ِ تردید می مکد چشمانم !!!
بیچاره نمی داند
وقت خواب است
که به بیداری نشسته
یا
وقت بیداری ست
که چنین به خواب رفته است..
......
من به خواب رفته ام
دستی از آستین ام بیرون می آید
و آرام آرام
روی ملحفه می لغزد تا چراغ خواب
کلیدش را می زند
کاغذ و خودکار را از کشو بر می دارد
و شروع می کند به نوشتن
من هنوز خوابم
که بارها
دوستت دارم را
زیرکانه!!
میانِ جمله ها تعبیه می کند
کاغذ را رویِ میز می گذارد
کلید چراغ را میزند و
به آستین ام بر می گردد ...
......

چه لذتی می برد
قلم
وقتی , جوهر ِ شهوت اش را واژه واژه
به زهدانِ شرمآب گونِ داغ...
می ریزد
تا طفلی به نام ِ شعر را
آبستن شود
کاغذ!!!