یک پیک عرق سگی لطفا"
نه شعر و نه شور
نه آه و نه نگاه
تو گوئی
آب در هاون کوفتن است , آنگاه
که در میانه ی میدانِ این همه کابوس واره هایِ زندگی
رویایِ شعر شدنِ واژه هائی را
در سر داشته باشی
که نه خیل ِ غم را
توان گفتن دارند
و
نه ،زخم ِ آماسیده را
میل به سُفتَن !!
این سنگ زخم ِ به استخوان رسیده را
مرهمی باید , چونان مرگ
اما ،
فرصتی اگر هست تا به بهبودی
یک پیکِ عرق باید
تا خاموش کند این آتش ِ گُر گرفته را
یک پیک
عرق ِ سگی لطفا"
یک پیک عرق سگی...
..................................
ما , فاتحانِ بی اصالتِ تاریخیم
ره پویانِ بی راهه هائی
که خود به دستِ خویش ساخته ایم
و خود در آن گم گشته ایم
ما,فرزندانِ خلفِ قابیل
که به خون خویش نیز
دست شان آلوده است
جهان را
بیم باید از ما فطرت گم کردگانِ بی نشانه ای از آدمی داشتن
که ویرانی را
ماهرتریم
از آباد کردن
*
حالا
مدتهاست کلون در را انداخته ایم
و
در ویران خانه ی خویش
معجزه را به انتظار نشسته ایم
تا شاید
کسی
دستمان بگیرد
و
راه را از چاه نشان مان دهد ...
چه خیالِ عبثی!!
.............................................
از من چرا ؟
بروید از خیابان بپرسید
تا اعتراف کند
که کدام ِ عابر هرزه اش
در ازدحام ِ هزار چشم و هزار چشمه !!
مرا
که او , هزار چشم و هزار چشمه ام بود
جائی دورتر از خود
در همین نزدیکی
جا گذاشت
و اکنون , که دیری ست از آن دورتر ها برگشته
وجب به وجبِ از خیابان را
تفتیش می کند
تا شاید
سرنخی
برای اثباتِ فاحشگی ام
پیدا کند
در محکمه ی وجدانِ خویش !!!
علیرضا باقی
نه آه و نه نگاه
تو گوئی
آب در هاون کوفتن است , آنگاه
که در میانه ی میدانِ این همه کابوس واره هایِ زندگی
رویایِ شعر شدنِ واژه هائی را
در سر داشته باشی
که نه خیل ِ غم را
توان گفتن دارند
و
نه ،زخم ِ آماسیده را
میل به سُفتَن !!
این سنگ زخم ِ به استخوان رسیده را
مرهمی باید , چونان مرگ
اما ،
فرصتی اگر هست تا به بهبودی
یک پیکِ عرق باید
تا خاموش کند این آتش ِ گُر گرفته را
یک پیک
عرق ِ سگی لطفا"
یک پیک عرق سگی...
..................................
ما , فاتحانِ بی اصالتِ تاریخیم
ره پویانِ بی راهه هائی
که خود به دستِ خویش ساخته ایم
و خود در آن گم گشته ایم
ما,فرزندانِ خلفِ قابیل
که به خون خویش نیز
دست شان آلوده است
جهان را
بیم باید از ما فطرت گم کردگانِ بی نشانه ای از آدمی داشتن
که ویرانی را
ماهرتریم
از آباد کردن
*
حالا
مدتهاست کلون در را انداخته ایم
و
در ویران خانه ی خویش
معجزه را به انتظار نشسته ایم
تا شاید
کسی
دستمان بگیرد
و
راه را از چاه نشان مان دهد ...
چه خیالِ عبثی!!
.............................................
از من چرا ؟
بروید از خیابان بپرسید
تا اعتراف کند
که کدام ِ عابر هرزه اش
در ازدحام ِ هزار چشم و هزار چشمه !!
مرا
که او , هزار چشم و هزار چشمه ام بود
جائی دورتر از خود
در همین نزدیکی
جا گذاشت
و اکنون , که دیری ست از آن دورتر ها برگشته
وجب به وجبِ از خیابان را
تفتیش می کند
تا شاید
سرنخی
برای اثباتِ فاحشگی ام
پیدا کند
در محکمه ی وجدانِ خویش !!!
علیرضا باقی
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۲۱ ساعت توسط علیرضا باقی
|

از خیل اسیران کهن نیستم...اما