به ناگه
در چشمان ِ من زل می زنی و می پرسی چه خبر ؟
انتظار نداری که پاسخت دهم ؟
بعد از تو نه حوصله ی بی بی سی را دارم و نه شبکه هایِ خبری را
حتی پنجره ها را بسته و پرده ها را کشیده ام
که مبادا قاصدکی عاصی
راه به اتاقم یابد
می پرسی چه خبر ؟
خبری نیست جز همین دست و پا زدن هایِ بیهوده ی دلم در این قفس ِ تنگ
خبری نیست جز همین بی خوابی هایِ شبانه و قرص هایِ دیازپامی که دیگر از بس خوردم شان تاثیر خود را از دست داده اند
خبری نیست جز بغض هائی که گاه و بیگاه آوازی می شوند
-ناخود آگاه
در گلویِ احساس ام
آری
خبری نیست دیگر جز همین
گریستن هائی از سر استیصال
بگذار که دیگر خبردارت نکنم
بس است
واگوئی ِ این روزهایِ پر از کسالت ...