پر شده است اطرافم ,از اشباح
تمام ِ شب را بی حتی یک بار پلک زدن
چشم می دوزم به سقفی که در تاریک روشن اتاق
اشباح در آن به کمین نشسته اند .
نسیم ِ ملایم پائیز ِ از راه نرسیده
از پنجره ی نیمه باز
آرام آرام می پیچد
لابلایِ پرده ای که مرزی ست
میانِ من و دنیایِ بیرون از اتاق
از همین تکان خوردن هایِ ساده ی پرده هم می ترسم
از صدایِ جیر جیر ِ دری که مرا
هر شب
تا مرز ِ سکته می برد ...
نه هوس ِ خوابی
نه حس ِ بیداری
من از این همه کابوس واره ها
می ترسم
از این همه تنهائی می ترسم
کاش
هرگز , خواب هایم را زندگی نمی کردم ...