تَق تَق تَق
سکوتِ شب را می شکند
پاشنه هایِ بلندِ کفش های ات
کاش می دانستم
بین ِ این ...
همه خیابان هایِ سوت و کور ِ شهر
چه دلیلی داشت که کوچه یِ بن بستِ تنهائی ِ من را
برایِ قدم زدن انتخاب کنی !!؟


.......................

راهی شده ام
اما..!!!
جغرافیای نگاهت آنچنان پیچیده است که من
راهی که به سرزمین ِ دلت می رسد را نمی یابم
نقشه ی راه را نمی دهی؟
دستم نمی گیری؟
من از گم شدن می ترسم !!
میانِ این همه سرزمین ِ پر از جمعیت !!!

..................
قهوه ی لعنتی
این همه دروغ را بیخود به ریش ِ فنجان بیچاره می بندد
وگرنه که تو از همان اول
برایِ رفتن
آمده بودی !!!

.........................
نمی دانم از چه روست که هر وقت باران می بارد
سر از کوچه ی بن بست ِ شما در می آورم...
های های گریه ی آسمان را
های های گریه می کنم
تقصیر من نیست
انتهایِ تمام ِ خیابان ها و کوچه های این شهر
به وقت دلتنگی ِ من
لاجرم
ختم می شود
به آن کوچه ی بن بست !!!
باران می بارد انگار
پنجره را باز کن
من این پائین
تو را چشم انتظار ایستاده ام ...