بی گاه نوشته ها ...
تَق تَق تَق
سکوتِ شب را می شکند
پاشنه هایِ بلندِ کفش های ات
کاش می دانستم
بین ِ این ...همه خیابان هایِ سوت و کور ِ شهر
چه دلیلی داشت که کوچه یِ بن بستِ تنهائی ِ من را
برایِ قدم زدن انتخاب کنی !!؟
.......................
نمی دانم از چه روست که هر وقت باران می بارد
سکوتِ شب را می شکند
پاشنه هایِ بلندِ کفش های ات
کاش می دانستم
بین ِ این ...همه خیابان هایِ سوت و کور ِ شهر
چه دلیلی داشت که کوچه یِ بن بستِ تنهائی ِ من را
برایِ قدم زدن انتخاب کنی !!؟
.......................
نمی دانم از چه روست که هر وقت باران می بارد
سر
از کوچه ی بن بست ِ شما در می آورم...
های های گریه ی آسمان را
های های گریه
می کنم
تقصیر من نیست
انتهایِ تمام ِ خیابان ها و کوچه های این
شهر
به وقت دلتنگی ِ من
لاجرم
ختم می شود
به آن کوچه ی بن
بست !!!
باران می بارد انگار
پنجره را باز کن
من این پائین
تو
را چشم انتظار ایستاده ام ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۶/۱۰ ساعت توسط علیرضا باقی
|
از خیل اسیران کهن نیستم...اما