پنجره
این همه واژه که بی تو به صف شده اند
برایِ شعر شدن !!!
ردِ پای گریه هایِ من است
رویِ کاغذ
بیخود نیست این همه شعر
دوست دارم
روزی اگر سراغ ِ من آمدی
دیدی که دیگر نیستم
بنشینی و آرام آرام بخوانی
حتم دارم
خواهی فهمید که چه ها کرد زخم ِ انتظار
با دلم ...
.....................
نامش را پنجره گذاشته ام
دیواری را
که قابِ عکس تو از آن آویزان است
هر روز
پرده ها را کنار می زنم
گلدان ها را می چینم
و از آن به ازدحام ِخیابان نگاه می کنم
ولی !!
به گمانم کسی مرا نمی بیند
آخر به هر که سلام می کنم , جوابم نمی دهد
اصلا" به جهنم
وقتی تو عابر این خیابان نیستی
همان بهتر که پنجره را دیوار ببیند و مرا دیوانه ...
..............
هر چه می گردم
پیدا نمی شوند
دفتر ِ شعرهایم را می گویم
گم اش کردم !!
درست از آن روزی که رو به رویم نشستی و چشم در چشم ِ من از رفتن گفتی !!
بیا و یک بار دیگر نگاهم کن
شاید
در چشمان ِ تو جا گذاشته باشم اش
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۶/۱۴ ساعت توسط علیرضا باقی
|
از خیل اسیران کهن نیستم...اما