معشوق ِ دیوانه ی ِ من !
معشوقِ من
معشوق ِ دیوانه ی ِ من !
که در خواب نیز
دست از دگمه هایِ پیراهنم بر نمی داشتی
و هی مجادله می کردی با باد
تا زندانی اش کنی
که چرا خواسته تا در زیر پیراهن ِ من
بر پوستم دست بکشد
حالا مدتهاست
با هر نسیمی که از راه می رسد
همخوابگی می کنم !
معشوق ِ من
معشوق ِ دیوانه ی ِ من !
که چهره ی عبوس ات
احتمال بروز لبخند را
بر لب هایِ من به صفر رسانده است
بگذار برای آخرین بار
دندان هایِ سپیدت را ببینم
حتی اگر
برایِ جویدنِ خرخره ام
براق شان کرده باشی !
معشوق ِ من
معشوق ِ دیوانه ی من!
آه
چگونه می توانی اینقدر تحمل کنی
دوری ام را
من که آنقدر نزدیکترین ات بودم !
---
علیرضا باقی
معشوق ِ دیوانه ی ِ من !
که در خواب نیز
دست از دگمه هایِ پیراهنم بر نمی داشتی
و هی مجادله می کردی با باد
تا زندانی اش کنی
که چرا خواسته تا در زیر پیراهن ِ من
بر پوستم دست بکشد
حالا مدتهاست
با هر نسیمی که از راه می رسد
همخوابگی می کنم !
معشوق ِ من
معشوق ِ دیوانه ی ِ من !
که چهره ی عبوس ات
احتمال بروز لبخند را
بر لب هایِ من به صفر رسانده است
بگذار برای آخرین بار
دندان هایِ سپیدت را ببینم
حتی اگر
برایِ جویدنِ خرخره ام
براق شان کرده باشی !
معشوق ِ من
معشوق ِ دیوانه ی من!
آه
چگونه می توانی اینقدر تحمل کنی
دوری ام را
من که آنقدر نزدیکترین ات بودم !
---
علیرضا باقی
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۳۰ ساعت توسط علیرضا باقی
|
از خیل اسیران کهن نیستم...اما