به تردید می مَکَد
پستان ِ مادر را
اما
خیالی عَبَث
که به هر بار مکیدنی سهمگین هیچی که بر دهانش جاری می شود
چون سیل
سهمگین ِ پوچی که
دودمان ِ آرزویش را
می دهد بر باد
تشنگی را
می برد از یاد
معده ی پر ز هیچش
به هر بار ضربه ی نبضش
صدا در می دهد چون طبل
که آی من تشنه ام
که آی من گشنه ام
به ناچار
زبان می کِشِد بر پوستِ چروکیده ی مادر
که شاید
به چرک آبه ای شکم سیر کند
برایِ دوام ِ زیستنی شاید
صد بار زشت تر از مرگ ....




*پی نوشت :

تلخی ِ نوشته را بر من ببخشید که جز به واقعیت و راستی قلمم نمی چرخد
.